صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )

180

الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )

( 1 ) اسيد ، اسلحه‌اى برگرفت و نزد آنان آمد . وقتى اسعد او را ديد به مصعب گفت : اين رئيس قبيله است كه نزد تو مىآيد ؛ وعدهء خود را به او برسان . مصعب گفت : اگر بنشيند با او سخن مىگويم . اسيد آمد و بالاى سرشان ايستاد و آنان را دشنام داد و گفت : چه چيزى شما را به اينجا آورده است ؟ مىخواهيد درماندگان ما را به نادانى و بيراهه بكشانيد ؟ اگر از جان خود سير نشده‌ايد ، از ما دور شويد . مصعب به سخن آمد و گفت : ممكن است بنشينى و گوش فرا دهى ؟ اگر سخنانم را پسنديدى ، چه بهتر و گرنه از چيزى كه دوست ندارى ، مىرهى . گفت : خوب مىگويى . اسيد اسلحه را بر زمين گذاشت و نشست . مصعب او را به دين اسلام هدايت نمود و آياتى چند از قرآن برخواند . اسيد گفت : اين آيات ، چه زيبا و گيراست ! ( 2 ) مصعب مىگويد : سوگند به خدا ! از همان دم آغازين و پيش از سخن گفتن ، اسلام را در سيماى درخشان او يافتم . اسيد مىگويد : حال اگر كسى اين دين را بپذيرد ، چه كار خواهد كرد ؟ به او گفتند : غسل مىكنى ، جامه‌ات را پاكيزه مىگردانى ، به خدايى پروردگار ، گواهى مىدهى و سپس دو ركعت نماز مىخوانى . اسيد برخاست . غسل كرد ، جامه‌اش را پاكيزه نمود ، به خدايى آفريدگار اعتراف ورزيد و دو ركعت نماز گزارد و گفت : غير از من سعد پسر معاذ ، رئيس طايفهء خود مىباشد كه اگر از شما پيروى كند ، قبيله‌اش نيز از فرمانش سرباز نمىزنند . اكنون او را به نزد شما راهنمايى مىكنم . اسيد اسلحه را برداشت و نزد سعد - كه در ميان قومش نشسته بود - بازگشت . سعد [ تا او را ديد ] گفت : سوگند ياد مىكنم كه اسيد با حالاتى غير از حالتى كه رفته بود ؛ بازگشته است . وقتى اسيد به جمع آنان پيوست ، سعد گفت : چه كار كردى ؟ گفت : با آن دو مرد سخن گفتم و هيچ گونه بدى از آنان مشاهده ننمودم و آنان را از آمدن به اينجا منع كردم ؛ در جواب گفتند : هرطور شما دوست دارى ، چنين مىكنيم . ( 3 ) اما بنى حارثه ، تصميم گرفته‌اند اسعد زراره را به قتل برسانند ، چون مىدانند كه پسر خالهء شماست تا به تو غدر و خيانت كنند . سعد با خشم و تندى از جا برخاست و اسلحه برگرفت و پيش آن دو مرد رفت . وقتى آنان را ديد ، مطمئن شد كه موردى پيش نيامده است و دريافت كه هدف اسيد اين بوده كه سخن اسعد و مصعب را بشنود . بالاى سرشان ايستاد و ناسزا گفت و به اسعد گفت : اى ابو امامه ! اگر ميان من و تو خويشاوندى برقرار نبود ؛ از من چنين توقعى